صلح کوروش ، اقتدار داریوش، وطن پرستی
خشایار شاه ، زیبایی پارسه، شکوه پاسارگارد
...
وبلند اوازگی ایـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــران و ایرانی هستند.
پس هم نژاد من ، بر سر دعای تحویل سال
ما را فراموش نکنید، باشد که عمرتان به بلندی
نام پراوازه هخامنش باشد
.
.
سال نو بر تمام زادگان هخامنش مبارک
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 15:7 توسط من مادر
رفتیم مبل میبینیم ملودی رفته با کلی زور رو یه مبل نشسته و به من میگه مامان این خیلی شیچه (شیکه)
اومده جارو شارژیرو برداشته مشغوله جارو کردنه خونه و خیلی خیلی خوشحاله از اینکه یادگرفته با دستش دکمه جارورو نگه داره و جارو روشن شه همینطور مشغوله که میدوه میاد دستمو میگیره میگه مامان مامان بیا انگشتتو به من بده تا بهت یاد بدم چجوری جارو کنی ... انگشتمو دادمو با کلی توضیح به من یاد داده که چجوری جارو کنم منم غش کردم ازنوع توضیح دادنش اخرشم میگه مامان بیا جارو کن حال و هوات عوض میشـــــــه ........... منو میگی ...
روزی nبار حموم میکنه یعنی دیگه واقعا می ترسم برای استخوناش مشکلی پیش بیاد ...عروسکاش اسمش دانیال سارا سکینه (به قول ملودی سچینه ) خپلو هر روز به بهونه اینکه یه کدومشونو می خواد تو وان بشوره منو راضی میکنه به محض اینکه میره رو لگنش بشینه تا جیش کنه میگه مامان مـــــــــامان میشه ا کم سارارو بشورم یه کم اکم خواهش میکنم ........ انقدر دلبری میکنه تا اجازه میدم تا اینکه 3 ساعت میره تو حموم اب بازی به شستن یه نی نیش که تموم نمیشه صدا می کنه مامان خمیر می خوام درست کنم ... خمیر بیار اردو میریزم تو ظرف یکم اب و رنگ انگشتی ... مشغول میشه هم میزنه خمیرش میکنه و چیز میسازه ... مامان رنگ بیار رنگ میبرم درو دیوارو نقاشی اون روز حواسم نبود براش گواش ریختم اومدم بیرون اب میوه درست کنم برگشتم دیدم تمام تنشو رنگ کرده با کلی ذوقم بهم میگه مامان ببین ببین چه خوشگل شدم کلی شستمش مگه میرفت شده بود شبیه بچه های مریخی کبــــــــــــــــود....خلاصه اخر سرم راضی نمیشه صدا میکنه مامان لباساتو دربیار بیا تو با هم اب بازی کنیــــــــــم............
چندروز پیش رفته بودم خونه یه دوست خوب قدیمی که بچه هم سن وسال ملودی داشت دخملش مهد بود تا از مهد بیاد طول کشید ملودی هم کلی انتظار کشید تا دوستش از مهد بیاد تا باهاش بازی کنه دوستش که اومد بهش هیچ توجه ای نکرد رفت تو اتاقش سلامم نکرد ... مامایشم رفت کارتون مورد علاقشو گذاشت اونم میخ کارتون شد هرچی ملودی صداش می کرد باهاش حرف میزد جواب نمیداد فقط به محض اینکه ملودی یکی از عروسکاشو برمیداشت میدوید میومد عروسکو از دستش می قاپید دوباره می نشست روی صندلیشو ادامه کارتون یهو دیدم ملودی داره با ناراحتی میگه دیبــــــــــــونم کردی ............. خستــــــــــــــم کردی ................صدبارگفتم بامن حرف بزن .............اعصاب ندارم ............................
خســــــــتــــــم کردی......... دوستشم انگار نه انگار......
بمیرم برات عزیزم اخر سر اون روزنتونست دل سیر با یکدوم از دوستاش بازی کنه
ترنم فقط گریه میکردو به محض اینکه یکی از بچه ها دست به یه عروسک میزد میدوید میومد عروسکو از دستش میقاپیدو جیغ میزد عروسکــــــــــــم و موضوع حیرت اوراین بود که دوستم وقتی میدید ترنم 1%از مواقع (چون معمولا بی برو برگرد عروسکو می گرفت بخصوص وقتی طرفش ملودی بود که خیلی زود به نفع طرفش کوتاه میومد این 1% برای زمانیه که طرف مقابل ترنم قویتر از اون بود و با قاپیدن عروسک رفلکس نشون میدادو گازش می گرفت و چون می ترسید بره عروسکو بگیره جیغ میزدو مامانشو می خواست !!!!!!!!!!) نمیتونه عروسکشو بگیره دوید اومد با زور عروسکو از دست بچه مهمون خونشون گرفت داد به دخترش!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
ملودی هم در این گیرو دارو این میدون جنگی که ندیده بود میومد لای پای من قایم میشدو می گفت مامان می ترســــــــــــــــــــــم !!!!!!!!!!!!!!!!1 منو میگی
چندروز پیش با یکی از دوستان قدیمی رفتیم شمال 2 روز بیش تر نبودیم البته راهم خیلی دور بود انزلی بود ولی در مجموع چون خیلی نیاز داشتم خوش گذشت و حال و هوایی عوض کردم
این دوست قدیمیم دوتا پسر داره به معنای واقعی شیطون شیطون شیطون فقط دیوار راستو بالا نمیرفتن همین دلم خیلی برای پدر مادرش سوخت ...بچه های خیلی خوبی بودنا ...ولی اصلا اصلا حرف شنویی از پدر مادر نداشتن ...................و می دونم که این برای دوستم خیلی سخته .........
ملودی عاشقتم ..........................................امیداوارم خداوند همیشه راه های مختلف برای تربیت درست کودکانمون رو جلوی پامون قرار بداه و بتونیم به نحو احسن به کودکانمون انتقال بدیم
چهارشنبه رفتیم سمینار کارما دارما دکتر فرهنگ خیلی خوب و مفید بود خیلی....مباحثش از این قرار بود هرکس بهت بدی کرده و تو کینه ایی از اون به دل داری ببخشش تا بخودت کمک کرده باشی این کینه ها مثل کیفهای سنگینی هستند که ما به دوشمون انداختیم و در دراز مدت موجب کهولت و بیماری ما میشن و همچنین ما رو از تو حال زندگی کرده غافل می کنن ...هرچند خیلی سخته و من نتونستم اینکارو کنم ... کارما یعنی اینکه هرچی به این دنیا بدی همونو پس میگیری اگه خوبی و نیکی و گذشت و محبت به مردم بدی به دوستات و خانواده .... بدی دوبرابر پس می گیری وبرعکس به قولی هر کاری بازخوردی داره و عقوبتی داره ......
دارما هم یعنی اینکه نسبت به اطرافینمون نسبت به مردم شهرمون مسئول باشیم ....
10 سال پیش این کلاسهارو رفتم ولی احساس میکنم هرچند وقت یه بار واقعا ادم نیاز داره این حرفهارو دوباره و دوباره بشنوه بلکه عمل کنه ..........
از اونجا چندتا سی دی خریدم یکی چگونه کودکان خود را به بهترین روش تربیت کنیم از اقای محمود معظمی ....وچند کتاب و سی دیه دیگه ..........
این روزها هوای تهرا فوق العاده کثیفه فوق العاده دلم به حال بچه هامون میسوزه اصلا دوست ندارم همچین هوایی رو تنفس کنن ولی متاسفانه فعلا هیچ چاره ایی نداریم
دیگه حتی این ضرب المثل هم شامل حال ما تهرانی ها نمیشه که هرکجا بری اسمون همین رنگه ........
نه نه اقا جون هرکجا بری جز تهران اسمون ابیه
ملودی و دوست جوناش ترنم وامین وشاهین
[ روزانه های مامان و دخمل ]
+ نوشته شده در ساعت 12:53 توسط من مادر
این در حالیه که برادرم خودشو کشت تا به هر قیمتی شده حتی به قیمت جونش خودشو برسونه بهش تو المان که مبادا ایشون تو تنهایی بهشون سخت بگدره و با این صحنه مواجه شد ...
بعضی موقعه ها نگاه کردن به عکس های بعضی ها چهار ستون بدن ادمو به لرز میندازه از درون و یه حس خیلی خیلی بد بهت دست میده و تو دلت دعا میکنه کاش دیدارها تا ابد تا همین عکس دیدنها تو ف.ی.س ب.و.ک کفایت کنه و تا همین حد تازه بشه ........شــــــــــــــــــــــــــــــــــت(ملودی گوشاتو بگیر)
دخترم
یاد بگیر دل به کسی نسپر مگر اینکه همه جوره طرف خودشو برات ثابت کنه اطمینان که کردی ... فقط به خودت اجازه بده که دوستش داشته باشی همین .
شکست عشقی خیلی سخته ازش دوری کن
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 0:37 توسط من مادر
ملودی تازگیها یاد گرفته n بار صدا می کنه ادمو و این موضوع تا زمانی ادامه پیدا می کنه که تو بری دقیقا تو چشمهاش نگاه کنیو بگی بله در غیر اینصورت اصلا قبول نیست ... اصلا هم مهم نیست که حمومی یا تو توالت مشغول کاری هستی یا داری ظرف میشوری یا داری غذا درست می کنی و هم زمان تلفن صحبت میکنی ....
یه موبایل براش گرفته بودم از این ماکت ها که کپیه موبایله و موبایل فروشها پشت ویترینهاشون میزارن بیشتر وقتشو با اون می گذرونه و مشغول صحبت با اشید حبید پدر و توضیح مسائل مهم زندگیشه چند روز پیش شارزر موبایل مثل همیشه به برق بودو از سمت دیگه آزاد دیدم ملودی خیلی جدی موبایلشو داره از سمت سوکت شارژ میزنه به شارژر اومدم میگم مامانی پیکار می کنی میگه برام اس ام اس اومده دارم موبایلمو شارژ می کنم ___________________________ یعنی کرک و پرم ریخت دوساعت می خندیدم
دیروز هم می گم مامان برا من یه لپ تاپ واقعی بخر منم به کارم برسم این الکیه _______________
فک کنم 10 سالش شه سفینه بخواد...
پریشبا سر یه موضوع الکی شروع کرد د به گریه این روزها سن نحسی کردنشه پدرمونو در اورده تا میگیم بالا چشمت ابرو خودشو پرت می کنه زمین د گریه و ... بهش گفتم من اصلا از اینکارا خوشم نمیاد یه همچین دختریو هیچکی دوست نداره ....بعد از نیم ساعت گریه اومده دو دست با اون دستهای کوچولوش صورتمو گرفته با گریه میگه مامان دوستم داشته باش مامان دوستم داشته باش بعد د گریه که تقصیر خودمه تقصـــــــــــــــــــــــــــیر خــــــــــــــــــودمـــــــــــــــــــــــــــه مامان منو ببخش _____________
یعنی فک کن دوسالشه من هم دلم غش و ضعف میرفت از نوع گفتنش و کیفور میشدم هم تو این موضوع هاج و واج میموندم که خدایا چطوری با این بچه ها باید رفتار کرد یعنی مراقب تک تک کلمات باید بود که من خیلی موقعه ها ازدستم در میره
دیشب پدریش تا از دراومده رفته جلو میگه خوش امدی پدر جون پدرشو میگی ___________
دارم میرم دانشگاه کیفشو انداخته روشونش تمام حرکات منو پشت سرم تکرا می کنه رژلب می زنه عطر میزنه پاشو میزاره رو لبه تخت لوسیون میزنه با یه حالت خاص ... بعد میگه مامان می هوام غذا بخورم بزرگ شدم برم دانشگاه _________________
راستی موهای ملودی رو کوتاه کوتاه کردم المانی زدم بردم ارایشگاه مردونه هم خیلی تند زد هم خیلی خوشگل اخیش دیگه مهمونی می خوایم بریم 45 دقیقه منو کش سر و شونه و ملودی داستان نداریم
داستان این روزهای ما نمی خوام نمی خوام و خودم خودم و نه نه نه نه گفتنهای ملودیه و یه سری جمله های خاص و دلبری کردن های دخترونه
برنامم برای مهد ادامه پیدا می کنه برای بهمن ماه
[ روزانه های مامان و دخمل ]
+ نوشته شده در ساعت 23:59 توسط من مادر
فقط اینو بگم خیلی بده خیـــــــلی حس بدیه که نتونی تو زندگیت حتی قده یه پشه تاثیر گذار باشی...
منمو طعم گس خفگی
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 10:38 توسط من مادر
این روزها خیلی گرفتارم من که همیشه تا 2/3 صبح بیدار بودم و هرکاری میکردم خوابم نمی برد از ساعت 9/30 -10 گیج خوابم و تقریبا خیلی زود می خوابم .
رفتم با بدبختی دانشگاه ثبت نام کردم بگذریم که مدارکم گم شده بودو کلی دردسر کشیدمو رفتم دانشگاه و جامع و.... خلاصه دانشگاهمون خیــــــــــــلی خوبه حداقل به نسبت دانشگاه قبلیم اینجا خیلی خوبه تقریبا همه چیز به روز ه و البته پرسنل خیلی خوبی هم داره کلا دوستش دارم ولی خوب یه مشکل عمده ای که هست من تقریبا بیشتر از 4 سال از دنیای درسو مشق و این حرفها دور بودم یه جورایی مخمو بوسیده بودم گذاشته بودم تو پارکینگ حالا یه دفعه رفتم نشستم سرکلاسهای برنامه نویسیو ریاضیات مهندسیو ساختمانهای گسسته یک رع اول کلاس خوبم بعدش مخم کاملا هنگ هنگ وتقریبا هرزنگ اخر کلاس اعتماد بنفس زیر صفره واین درحالیه که عذاب وجدن از اینکه ملودی رو مهد گذاشتم هم به این حس کذایی ملحق میشه و هردو باهم رو اعصابم پاتیناژ میرن .............
هر روز دارم درس میخونم یاد ندارم تو اون پونزده سال تحصیلی قبل انقدر درس خونده باشم یه جورایی همش استرس دارم نکنه عقب بمونو یه مهندس بی سواد به جامعه مهندسین بی سواد دیگه اضافه شه .....
گاهی فکر میکنم زیادی از خودم توقع دارمو زیادی از خودم همیشه کار میکشم همین الان با این همه مشغله فکری که دارم ناراحتم از اینکه چرا هنوز نرفتم امتحان امادگیه ناجی امسالمو بدم و چندروز پیش هم فهمیدم ثبت نام ناجی 1 و تست های ورودی شروع شده و من از اون جایی که بدنم امادگی 400 متر کرال سینه رو تو اون تایم نداره نرفتم ثبت نام کنم تازه یادمه یکی دیگه از مراحل تست بارفیکس بود نمی دونم 10 تا کشش که من تو زندگیم 1 دونه کشش بارفیکس هم نتونستم برم از خودم کلافه ام چون دوسال پیش باید این امتحان و میدادمو قبول میشدم و هرسال از سابقه کرم کم میشه و الان شدم ناجی 2 _ 9 ساله .......................
راستی یه چیز دیگه هر روز که با این مسائل طراحی الگوریتمو انتگرالها و مشتقها و دیفرانسیلها و توابع سی شارپو سرکله میزنمو دسته اخر هیچی سر در نمیارم
به این نتیجه میرسم که چه خولیم من نونم کم بود ابم کم بود میشستم خونه تا ساعت 11 هر روز می خوابیدم حالی به حولیو یا خیلی می خواستم سخت به خودم بگیرم میرفتم
رشته نقاشی یا عکاسی یا کتابداری یا هتلداری یا مدو لباس بخدا هرروزم کلی کیفور میشدم از اینکه میخوام برم کلاسو دوسال و نیم لذتشو میبردم ....خدارو چه دیدی شاید تغییر رشته دادمو از مهندسی تکنولوژی فناوری اطلاعات گرایش برنامه نویسی --------->یه هتلدار خوب ازم دراومد دخملی رو با کلی عذاب وجدان بردم گذاشتم مهد بگذریم که تمام مهدهای اکباتان رو زیرو رو کردمو اینی که پیدا کردم به نظرم تو منطقه بهتره ولی به هیچ عنوان رضایتمو جلب نکرده مهد سراکباتانم که خیلی معروفه از اول خرداد پر میشه و ثبت نام نداره ...خلاصه ملودی رفت مهد روز اول من با مدیر اونجا حرفم شد
یه مزیت عمده ایی که مهد داره بچه ها زندگیشون نظم پیدا میکنه ساعت خوابشون ساعت نهارو صبحانه و میان وعده و تایم بازیشون کاملا مشخص میشه و البته خیلی خوب غذا خور میشن و همینطور اجتماعی اینها تنها موضوعاتی هست که باعث میشه من به این حس بد هرروزم غلبه کنمو ملودی رو بفرستم بره مهد ....
امیدوارم خداوند هم کمک کنه در انتخاب راه درست و اگر مهد خیلی خوبی تو این اطراف با پرسنل دلسوز هست سر راهم قرار بگیره ....
پ.ن: اومدم چندوقت پیش یه پست بلند بالا برای تولد دخترم گذاشتم و کارهایی که برای تولدش کردیم و کلی عکس لحظه اخر موقعه ثبت مطلب ملودی پرید بالا و برازرمو بست ای
نم برای دخمل 2 ساله خوشگلمپ.ن:ملودی الان مهده من استرس دارم که به کارام نرسیدمو نشستم بای این جعبه جادو ننه استرسی به من میگن والا با این نوناشون
پ.ن:یکی از معایب عمده مهد در صدر جدول بودن جذب ویروسهای شهره به محض اینکه این ویروس جدیده اومد ملودی گرفت من گرفتم افشین گرفت همچنان در جنگ تن به تن به سر میبریم
پ.ن:دلم برای یه اغوش گرمو طولانی منو ملودی تنگ شده ...................یادش بخیر اون روزها که ساعتها تو بغلم شیر می خوردو می خوابید..........این روزها یک دقیه تو بغلم نمیمونه و حتی بوسرو روهوا ازش میگرمتا بعد
بوس
[ روزانه های مامان و دخمل ]
+ نوشته شده در ساعت 10:13 توسط من مادر
دوسال پیش اینموقعه کلی درگیر بودم و همه چی قرو قاطی بود انگار اصلا خاصیت اخر شهریور همینه وسادل خونم روهوا بود خونه نصفه نیمه اماده بووووووووووود وای خدا چه حس بدی بود با اون وضعیت اصلا هم وقت استراحت نداشتم ..............دلمم کلی گنده شده بووود و کلی باد کرده بودم ولی از همش قشنگتر این بود که هر چند دقیقه یه بار یه موجود نازنین تو دلم از این ور به اونور میرفتو قند تو دلم اب میشد .......صبرم تموم شده بود و عاشق این بودم زودتر ببینم نفسمو ....
این روزها خیلی درگیرم امروز امتحان عملی مربیگری شنام بود (من 9سال مربی شنام )هر 3 سال یک بار درجه مربیگریمونو باید ارتقا بدیم
و فردا هم امتحان تئوری هستش اطلا هم وقت برای خوندن ندارم از اونور هم زا امروز ثبت نام دانشگاه شروع شده و هر روز که بگذره انتخابهای کمتری برام میمونه از اون طرف هم افشین می گه نرو مرخصی بگیر خیلی موافق اینکه ملودی رو بزاریم مهدکودک نیست ..............هنوز تصمیم نگرفتم چی کار کنم
تا فردا
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 18:46 توسط من مادر
فردا هم می خوام ببرمت بزارم پیش اشید (اسمیه که تو برای خاله اشرف گذاشتی و واقعا عاشقانه اشیدو دوست داری) راستش اونجا خیلی خیلی بهت خوش می گذره چون هم باغ خیلی بزرگیه هم کلی ادم هستو همشون با عشق باهات بازی می کنند هم اینکه تو کلی حیوون می بینی ولی من یکم استرس دارم چون یه مقدار خاله ریلکسه و میزاره تو هر کاری کنی و من می ترسم اتفاقی برات بیفته هنوز مرددم اینکارو کنم یا نه ...
ماه پیش برات تراشه های الماسو گرفتم ولی احساس کردم تو داری کلماتو باهم قاطی می کنی و همشونو حفظ کردی برای همین دست نگه داشتم تا بزرگتر شی بعد بهت یاد بدم
چند وقتیه هیچ اموزش خاصی بهت نمیدم هم به خودم هم به تو استراحت دادم
خیلی خیلی عاشق لباسی وروزی nبار لباس عوض می کنی و هروقت نمی تونی لباسیو تنتن کنی می گی من نیتونم بفهمم ...هیچ علاقه ایی هم به نظم و ترتیب نداری (از این لحاظ به مامانت رفتی )هرچقدر هم کمد لباساتو با وسواس خاصی مرتب می کنم در چشم به هم زدنی همرو خالی می کنی در جای جای خونه ...
چندروز پیشا منو پدری هرکدم مشغول کاری بودیم اومدی دستمو کشیدی گفتی مامانی مامانی حوصلم سر رفته ... منو بدل کن (بغل) منو پدرو می گی هم کلی خندیدیم هم تعجب ازاینکه حوصلم سررفترو چطور مفهومی فهمیدیو بکار میبری بعد از کلی کیفور شدن یهو دیدم دختروپدر غیب شدن بعداز چندی دقیقه باهم ازاتاق اومدین بیرون پدر بهت گفت به مامان بگو حوصلت سر میره چیکار کنه ...توهم گفتی مامان حوصلم سر میره نی نی بیار !!!!!!!!! منم با دمپایی دنبال پدری افتادم
این روزها خیلی گرمه برا همین زیاد بیرون نمیبرمت حق داری حوصلت سر بره عزیزم
کتابای که برات می خونمو حفظ شدی چنروز پیش کتابتو اوردی خودت باز کردی و شروع کردی خوندن!!!این چی چیه اط اطیه (خط خطی) فوری بگو اسمش چیه ... بـــــــــبر
منم ذوق مرگ شدم
خونه جدیدمون وان داره هروقت میبرم عوضت کنم حوص اب بازی می کنی و وانو پر می کنمو ساعتها اب بازی میکنیو کلی هم مامانو درو دیوارو خیس می کنی خسته که میسی می گی حولمو بیار حوله تنت می کنمو می گی عافیت باشه میارم بیرون تا میام پمپرزت کنم در میری و ساعتها طول میکشه تا موفق بشم پمپرزت کنم بعد ازینکه پمپرزت می کنم می گی مامان دون دستت درد در د نکنه
همچنان در مقابل خواب کلی مبارزه می کنی
2ماهی هست که روی صندلیه ماشینت نمیشینی و من احساس می کنم بخاطر گرمایه زیاده هرچند هم که کولرو روشن می کنم باز اون پشت خیس عرق میشی اویل خیلی اصرار کردمو یه روزهم کلی گریه کردی ولی الان دیگه به هیچ کاری که تو مخالفشی اصراری نمی کنم وسعی می کنم باهم کنار بیایم پاییز ال سی دی برا صندلی می گیرم شاید به اون بهونه بشینی رو صندلیت
تا 10 میشمری تا 15 انگلیسی میشمری abcd رو کامل بلدی یه توپ دارم قلقلی رو کامل می خونی بعبعی می گه بع بع رو خیلی دوست داری همینطور تولدت مبارکو روزی چندبار خودت برا خودت می خونی توپولویم توپولو رو هم همینطور و با اینکار کلی دلبری میکنی
روزی چند بار میای بهم میگی مامان دون با من دوست میشی ؟؟؟!!!
تازگی ها شیطنت می کنی مثلا تا به خودم بیام صنندلیتو میبری میزاری پایینه میزتوالت مامان و هرچی دستت میادو برمیداری چندروز پیشم خدارحم کرد تیغ ابرو رو برداشتیو دستتو بریدی خدا خیلی باهام بود که جایه دیگتو نبریدی ..... بهت کلی توضیح دادم اگه وسادلی غیر از ماله خودتو می خوای باید ازم اجازه بگیری تا بهت بدم حالا هرچی می خوای میای میگی مامان ادازه میدی؟! با کلی نازو عشوه و در هر صورت من باید اجازه بدم...
خیلی نازی خیلی مهربونی خیلی فهمیده ایی خیلی ارومی اینو نه اینکه چون مادرم میگما همه میگن گاهی فکر می کنم اون چه رو که باید در حقت انجام بدم نمی کنم ... بپذیر ازمو ببخش توانم در همین حدده عزیزم
گاهی احتیاج دارم برا خودم هم باشم ولی این گاهی ها بعضی اوقات زیاد میشه میدونم ...تلاشمو بیشتر می کنم برا جفتمون بیشتر باشم...عاشقتم و برای این خوب بودنت هر شب که خوابی میام کلی بالا سرت بوت میکنم و یاد زمانی میفتم که تو دلم بودیو چطور برای دیدنت لحظه شماری میکردم وخدارو بارها شکر میکنم وازش می خوام این لحظه هارو برای ما بیشتر کنه ...
پ.ن:دانشگاه قبول شدم کاردانی به کارشناسی مهندسی تکنولوژِی گرایش برنامه نویسی ساعت 2 نصفه شب با کلی استرس دیدمو کلی خرسند شدم اومدم تو اتاق افشین خواب بود شروع کردم رقصیدن پا شده یه چشم دوچشم مبهوتو خیره خیره نگام میکنه ...بعد از ربعی گفتم دانشگاه قبول شدم به محض شنیدن سرشو دوباره گذاشت روبالشتو گفت ...دانشگاه قبول شدنت چی بود اخه ...

[ روزانه های مامان و دخمل ]
+ نوشته شده در ساعت 23:13 توسط من مادر
انقدر کارهای بامزه می کنه و بانمک حرف می زنه که دلت می خواد هام هامش کنی
کلی هم برای خودش بزرگ شده و کارهای بزرگونه می کنه
خلاصه من و پدری هر روز با کارهای بامزه دخملی از خواب بیدار می شیم و تا شب کلی کیفور میشیم
خدایا شکرت برای سلامتی که به دخترم اعطا کردی
ما اسباب کشی کردیم 19 خرداد درست روز تولدم اووووووووووووووووف اطلا باورم نمیشه که وارد 30 سالگی شدمو 30 سال عمرکردم...................
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 23:23 توسط من مادر
دخترم عزیزم بیا عقب چشمهات اوووف میشه ها
ملودی چشمهاشو می چسبونه به تلویزیون و شروع می کنه به نگاه کردن!!!!!!!!!!!!
دارم لاک میزنم
ملودی :مامان دون ناخون اوشگله
مرسی عزیزم
میدوه میره یه رنگ انتخاب می کنه و اصرار که برای اونم بزنم وقتی ناخن های دستشو میزنم ناخن های پاشو جلو میاره و با دقت تمام نگاه می کنه بعئ از اینکه تموم میشه
:اموم شد بعد شروع می کنه مثل من ناخن هاشو نگاه کردنو فوت کردن ...
قربون تلگرافی حرف زدنت برم من
عطر می زنمو گوشواره هامو می ندازم و تو اینه به خودم نگاه می کنمو دستی به پیرهنم می کشم
ملودی پشت سر من : عطر و (دقیقا همون عطرو بر میداره ) مثلا میرنه و میره گوشواره چسبی هاشو از تو کشوش برمیداره و می چسبونه به گوشاش یه تل هم به موهاش اشفته گونه می زنه و میاد تو اتاق ما تو اینه خودشو نگاه می کنه و دست به پیرهنش می کشه و میگه اخیــــــــــــش پشت من میاد
قربون ریز بینیت برم
پریشبا یه دفعه ساعت 2 نصفه شب از خواب پاشدی خوشحال و خندون و پر انرژی ...
بریم بیرون پارک سرسره ...
نه یه بار نه دوبار 100 بار تکرار کردی
مجبور شدم کلی بردمت تو بالکن توضیح دادم که ببین هوا تاریک شده همه خوابیدن چراغا خاموشه اونجا هم بستس
اومدی کلی فکر کردی بعد رفتی واسه پدری تعریف دستاتو طوری تکون میدادی که انگار یه موضوع فلسفی رو داری تعریف میکنی تاریک بسته اس ابا روشن ...
تخم مرغ شانسی که دایی اوردرو میدم به ملودی با ذوق تمام بازش می کنه و عاشق اوون دستبنده قندیشه که اصلا براش خووب نیست با هزار بدبختی قایمش می کنم که ممکن نیست توجهش به برچب باربیه توی تخم مرغ شانسیش جلب میشه و هی می گه بابی بچســــــــــــــبون میبرمش تا بچسبونه به میز توالتش محاله که بزاره من کمکش کنم
ملودی:می چسبونه مثلا و می گه بابی بچســـــــــبون آخیـــــــــــش اوشگل شد مامان
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 12:34 توسط من مادر
امروز اخرین جلسه کلاس اردیبهشت بود و حالا حالاها ثبت نام نمی کنیم
معمولا بعد ازکلاس بهم میریم پارک سرکوچه و چند روزیه که دیگه خودت به تنهایی از سرسره بالا میری و پایین میای و دیگه حتی دوست نداری مامانی کمکت کنه و کلی کیف می کنم
امروز یه کار دیگه ایی که کردیو شگفت زدم کردی این بود که تونستی از حق خودت دفاع کنی زمانی که یه نی نیه دیگه هولت دادو اومد از سرسره بره بالا انگشت سبابت رو بالا گرفتی و تکون دادیو گفتی نه !نه!نوبت ملویی...

یه بستنی کامل تو پارک خوردی و مقدار زیادی هم رو لباست رو لپات ریختی
اومدیم خونه همچنان انرژی داشتی و تورواه کارتون افسانه جغدها و 4پرنسس رو خریدیم به بهونه کارتون نصف کاسه پلو پخته شده با اب قلم وشوید رو بهت دادم هرچند کارتون ها هیچکدوم به درد تو نمی خورد و مامان بیشتر برای خودش خریده بود

همچنان مشغول شیطنت بودی که فرستادمت حمومو وانت رو پر کردمو همه وسایلاتو اوردم و تقریبا 45 دقیقه آب بازی کردی و دیگه کفتی مامان بسته بیرون اوردمت بیرونو حوله پوشیدی

این روزها به شدت به سیندرلا علاقه مند شدی و خودت از کشوی کارتونها می گردیو سی دیش روپیدا می کنیو می زاری تو دی وی دی
اینم بخاطر دخملی که عاشقشه

فردا صبح مامانی کنکور داره دعا کن قبول شم گل دخملی
الان هم فرشته کوچولوم رو تخت خودش تو اتاق خوش لالا کرده و من خدارو 1000 مرتبه شکر می کنم
[ روزانه های مامان و دخمل ]
+ نوشته شده در ساعت 23:43 توسط من مادر
ولی خیلی خیلی خسته ام بیشتر ازاین بابت که تو غذا نمی خوری اصلا خیلی کوچولو و ریزه میزه موندی وگرنه مامانی که سه ماهه اول بدنیا اومدنت اونهمه سختی رو تحمل کرد این چهار ماهم تحمل میکرد
اره امشب تصمیم گرفتم دیگه از شیر بگیرمت![]()
برای همین وقتی گفتی مپو چسب زدمو با لاک سیاه کردم ازقبل هم برات توضیح دادم که نی نی ها وقتی بزرگ میشن و خانم میشن دیگه مپو نمی خورنو مپوی مامیشون اوووف میشه و دیگه باید غذا بخورن و شیر بخورن تا قد مامانشون بشن و مپورو نشونت دادم ناراحت شدیو با غمگینی نگاش کردیو هی نازش کردیو بوسش کردی تا خوب شه...
کلی دلم اب شد برات ولی جلوی خودمو گرفتم برای اینکه به این فکر می کنم که همونطور که یه زمانی شیر لازمه وجودت بودو با وجود اینکه اونهمه دردو تحمل میکردمو قطره قطره خون ازسینه ام میومدو بخودم از درد می پیچیدم تحمل کردم تا تو فقط شیر مادر بخوری و الانم که میبینم تو اصلا غذا نمی خوری و خیلی وابسته به شیری پس لازمه که دیگه بهت ندم و جایگزین بهتری برات بیارم امیدوارم که توهم همکاری کنی و خیلی اذیت نشی تا این مرحله مهم از زندگیت رو هم با هم به خوبی بگذرونیم به امید سلامتی بیش از پیشت و به امید روزهای بهتر ...
قشنگم
تو خیلی زیبا و بامزه حرف می زنی همه چیو عین طوطی به محض اینکه مامان میگه تکرار می کنی از همه جالب تر حرف "خ" با تشدید زیاد و کاملا از ته گلو ...می میریم از خنده وقتی می گی پدر اس بخـــــــــــــــــــــر اسمارتیز بخر
تلفن خیالی دستت می گیری می گی الو سلام هست نیست دد ![]()
اسمت چیه : دهتر ملودی (دکتر ملودی)
فامیلیت چیه :حددنو
یه شعری هم برا ودت ساختی که معمولا با خودت راه میریو می خونی که چند کلمه بیشتر نتونستم کشفش کنم نانانو نه پدر نه عدوسک نه تیدی نه ..........؟
امروز اواسط ترم دوم کلاس ادیبهشت بود نمی دونم چرا هر چقدر تو خونه شیطونی وقتی تو جمعی که بچه های دیگه هستند چلمنه چلمن میشیو یک کلمه هم نه حرف میزنی نه کاری میکنی هاج و واج نگاه می کنی شاید خجال می کشی شایدم به قول پدر بس که ادم نمی بینی و بخصوص بچه اند کف میشی به هر حال امروز خیلی کلافه شدم چون احساس کردم بیخود این همه پول میدیمو وقت میزاریم می ریم اونجا تو تو ایت پارک سرکوچه خیلی بهتر بازی می کنی تا اونجا ...احتمالا از ترم بعد ننویسمت البت هم بخاطر کاستی هایی که اونجا به نظرم داره هم کار تو هم اینکه می خوام پولهامو جمع کنم یور بی بی کن ریدو برات بخرم
دوستای خوبم اگه این موضوع رو خوندین و نظری داشتین لطفا راهنمایی کنین...
این روزها درگیر بازسازیه خونه جدیدیمون هستیم که اواخر خرداد ماه به امید خدا میریم اونجا هم خوبه دوست دارم هم خیلی خیلی نگران اسباب کشی هستم چون من کمکی ندارم و از الن می دونم که خیلی سخت خواهد گذشت برای همین دنبال یه کارگر خوبم تا هم برای جمع کردن وسایل کمکم کنه هم برای جابجا کردن ولی خوب ذوق این که اونجا خیلی بزرگتراز اینحاس به هم انرژی کار کردن میده
این روزها گاهی باهم دعوا می کنیم گاهی باهم عشق می کنیم گاهی باهم بازی میکنیم و ...خلاصه مثل برق و باد داره می گذره خداکنه که همیشه خوب بگذره
پ.ن:شاید ازپست بعدی کل وبلاگ رو رمز بزارم ...نمی دونم ... هم دوست دارم دوستهای خوبه وبلاگیمو داشته باشمو هر از چندگاهی هم از حال هم باخبرشیمو از تجربیات هم استفاده کنیم هم تو این موندم که گاهی واقعا هرچی میام تو بنویسم نمی تونم ازاینکه فکر میکنم نوشته هام دردودلام شادی هام و غم هام رو همه می تونن بخونن یجوریم میشه و پشیمون میشمو نمی نویسم باهمینه چندوقته کم اپ می کنم گاهی فکر می کنم من این پیج رو درست کردم تا فقط خطاب به دخترم باشه و یه مامن امنی برای دلتنگیهام ولی وقتی عمومی باشه راحت نیستم راستش اهل اینم نیستم هی بیام اینجا قربون صدقه بچم برم و باز تکرار ترجیح میدم اینکارو فقط برا خودش کنم نمی دونــــــــــــــــم ... شایــــــد
[ مشقتهای مادری ]
+ نوشته شده در ساعت 1:12 توسط من مادر
مامانی بیا لباس بپوشیم بریم پارک
گوگولی طلا:لیسا ,لیسا ؛ آرک (لباس لباس پارک)
ای وای دخملی هم کفشات هم دمپایت تو ماشینه (از مسافرت که اومدیم هنوز جابجا نکردم) خیلوخوب بیا این دمپایی قرمزا که برات بزرگه بپوش چاره چیه الان مخمو می خوری نبرمت پارک
گوگولی طلا:آرک ,آرک ,افش (پارک کفش)
سوار اسانسور میشیم تا بریم لابی ,طبقه اول میایسته خانمه میگه اول
_ ابل (اول)
میرسیم لابی و علی سرایدارمون اونجاستو سلام میکنه
_ سلــــــــــام (سرشم خم میکنه وخم میشه ) علی بوس بوس
مامان بدو بیا پارک دیر شدا
_بای بای (دستشم تکون میده و بوس میفرسته )
در رو باز می کنیم رو به سمت پارک یه ماشین جلوی در پارکه یه جوون پشت رول نشسته یکی ایستاده
_سلــــــــــــام (می خنده و ناز می کنه )
جوون پشت رول :الهی قربونت برم جیگرتو بخرم فدات بشم جوجو جوجو قربونت بشم ...
دست گوگولی طلارو میکشم بدو بریم دیر شداااااا
_بای بای بای بای بوس
تند تند ملودی رو میکشم اون همچنان به عقب نگاه میکنه و جوون راننده هم :قربون بشم بوش بوشی جوجو جوجو
اروم اروم راه میادو همه چیزرو از چشمهای ریزبینش می گذرونه ... شکوفه درختها که میریزه وای میسه و چند دقیقه ایی خیره میشه به خودم می گم یعنی چی تو ذهن کوچولوش می گذره ...
_اخ اخ اخ اخ اخ اخ اخ اخ (دولا میشه که جمع کنه )
مامــــــــــان دست نزن کثیفه می خواد همه اخهارو جمع کنه تا همه جا تمیز باشه
یهو یه ماشین با سرعت میاد رد میشه ملودی هم میاد لای پای من قایم میشه فعلا از ماشینها می ترسه شایدم از صدای سرعتشون نمی دونم
تند تند داریم میریم به سمت پارک و باد میاد
_جیـــــــــــــــغ و ذوق مدل علی ذوقی
دوباره میدوه و هر چند ثانیه یه بار جیغ میکشه
میرسیم پارک چندتا بچه مدرسه ایی دارن باهم میان
گوگولی طلا :ذووووووووووق ,سلام
انگار دوستهاشو دیده میدوه سمتشون میبنه اونها زودتر رفتن و اهمیتی بهش ندادن
وایمیسه نگاشون میکنه
مامان بیا بریم سرسره بدو دخترم
_نیم نگاهی بهم میکنه و دوباره به بچه ها خیره میشه و فکر میکنه چند دقیقه
تو دلم میگم به چی فکر میکنه
خلاصه هر ججونی رو دید تو پارک هر خانمی رو دید هر پیر مردیو دید بوس فرستادو بوس فرستادو بوس فرستاد بعد هم تا فرسنگها اونورتر باهاشون بای بای کرد
_ سرسره ,سرسره
اره دخترم بدم بریم سوار شیم
با سختی و کمک من پله های نردبون رو بالا میره و میله کمکی رو میگیره که چرک و کله کثیفه و به سرسره که میرسه
_نه نه ؛نه نه
چرا
_دست ,دست
دستمو میگیره و بر میگرده اها فهمیدم می خواد پله هارو بالا پایین کنه خیلی ذوقی برای سرسره نمیکنه و چندین بار پله هارو بالا پایین می کنه
یهو می بینه پسرکی که 2/3سال ازش بزرگتره با توپ داره بازی می کنه داد میزنه
_شـــوت ,شــــوت , توپ بازی ,نی نی
میریم به سمته پسره چند دقیقه ایی نگاش میکنه و نزدیکش میشه و از پسرک می خواد تا توپشرو ناز کنه اونهم بهش نزدیک میشه تا میاد توپ رو ناز کنه پسرک داد محکم و بلندی میزنه نــــــــــــه
_جیغ می زنه و میدوه میاد لای پای من قایم میشه
دوباره که برمی گرده نگاش می کنه
_مامان بیریم
میایم بریم پسرک نزدیک میشه بخیالم می خواد توپشو بده یهو پاشو میبره عقب تا لگد جانانه ایی به ملودی بزنه ,حس مادرانه زود رفلکس نشون میدمو میپرم وسط و پاش می خوره بهم حالا ول کن نیست هی ازما رفتن هی ازاون اومدن
بعداز خلاصی ازپسرک فیگیل ما کلی بازی می کنه و مامانش که از نفس افتاده بزور بغلش می کنه و روانه خونه میشیم
غصه ما بسر رسید کلاغه به خونش نرسید
پ.ن: پارک سر کوچمونه ولی تقریبا نیم ساعت طول کشید تا برسیم
[ روزانه های مامان و دخمل ]
+ نوشته شده در ساعت 18:54 توسط من مادر
دخترم این روزها درگیر کارهای عید هستم
دیروز بردمت دکتر چون هم هردوتایمون سرماخوردیم هم وقت چکابت بود
متاسفانه 100 گرم فقط وزن اضافه کردی !!!
این روزها دیگه هر کلمه ایی که مامان میگه توهم تکرار میکنی و خیلی دلبری می کنی با اون لحن بچه گونت وقتی صحبت می کنی
ولی خوب مامان خسته اس این روزها خیلی احتیاج دارم برای خودم وقت داشته باشم فقط فقط خودم هفته ایی 3بار برم ورزش برم شنا برم برای خودم بگردم بی فکروخیال
دلم یه مسافرت حســــــــــــــــــــابی می خواد خیلی خستم.
برای اینکه با بی حالی تمومش نکنم اینارو برات میزارم:
اين كالسكه ملوديه .......................... نه بابا عروسك ملودي منتها شاهزاده ترجيح ميده به جاي اينكه عروسكش رو هل بده بشينه توشو ما هلش بديم يه روز گير داد ددر با اين يعني من بشنم توش ببرينم بيرون
منم به پدرش گفتم ببرش ديگه ...........حالا فكر كنين ملودي هپلي و رنگ و وارنگ لباس پوشيده تو اين كالسكه پدرش هم گفت خوب چرا خودت نميبري ؟؟؟
يه روز از خسنگي اينجوري لالا كردم
استخر با ماماني
كيدزكلاب

[ ]
+ نوشته شده در ساعت 23:41 توسط من مادر

دختر نازم 17 ماهه که وجود نازت و ملودی دلنوازت طنین انداز زندگی ما شده ونگ و بویی خاص به ان داده
عزیزم ممنونم که من رو به عنوان مادر خودت قبول کردی خیلی دوست دارم
دخترم تو این ماه خیلی تغییرات زیادی داشتی
اول این رو بگم که ماه گذشته جواب ازماشیتو گرفتم و خدارو شکر هیچ مشکلی نداشتی جز مقدار کمی کم خونی که خیلی خیالم راحت شد بنابراین دکتر شربت اشتها اور داد تا تو بلکه کمی غذا بخوری یه کم بهتر شدی ولی همچنان با چسب به ممه مامانی وصلی و دوست داری جای هر غذایی ممه بخوری که گاهیی این موضوع من رو کلافه می کنه

تو این ماه تقریبا 6 7 تا دندون با هم دراوردی که من رو گیج کرد الان 16 تا مروراید زیبا تو اون دهن کوچولوت خودنمایی میکنه مبارکت باشه گلم
دختر نازم خیلی بامزه حرف میزنی خیلی هم باهوشی تقریبا تمامی کلماتی که ما ادا میکنیمو بعد ازما میگی
مواظب باشو میگی مظاوب
یه کتاب داری که اسمش من می تونم ورزش کنم هستش اونوخیلی دوست داری
از رو اون یاد گرفتی دستات رو جلو عقب میبری و همزمان میگی جلو عدب
پایین لالا

طرفدار پروپاقرص برنامه شیمی از کانال من و تو 1 هستی همزمان باهاشون میرقصی
تو این ماه باهم رفتیم کلاسهای خانه فرهنگ اردیبهشت ثبت نام کردیمو اونجارو خیلی دوست داری من هم از اونجا راضیم
این ماه همینطور اتفاقات زیادی افتاد 1 اینکه عروسی مریم جون بود و کلی حرص خوردیم از دست خانواده شوهرش
دوم اینکه تهران باز هم شلوغ پلوغ شده و درگیریه و متاسفانه 2تا از جونهای مثل دسته گلمون رو از دست دادیم و سیاستمداران هم عین خیالشون نیست و باز هم دروغ و دروغ و دروغ...
و
سوم اینکه دایی سعید اقامتش رو گرفت وهمه مارو خوشحال کرد وبقول عمه فائزه این واقعا یه معجزه بود که توی 19روز پاشپورت المانیش رو تونسته بگیر برای همین خدارو شکر میکنم والبته امشب هم شب تولدش هست

این روزها تو خیلی بیشتر با اسباب بازی هات ارتباط برقرار می کنی ...

تمام حلقه هاتو با دقت کامل و صحیح تو جاش میندازی باید برم یه گنده ترشو بگیرم برات
مکعب هاتو تا 7/8 تا رو هم میچینی
کاسه های 6 تایی با دقت تمام و بدرستی داخل هم میزاری و در میاریو دوباره
خیلی خیلی عاشق پازل هستیو درست میکنی
تا5 میشمری
میوه هارو مثل موز سیب پرتغال که بهش میگی اب پتدال رو بلدی
شیرین زبونی میکنی کلی و مارو میخندی عزیزم
دوستت دارم تا بعد
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 21:12 توسط من مادر






